پونزده پاراگراف کافی نبود؟

.یه پستی گذاشته بود بعد از انهدام همه ‌چیز
.پست که چه عرض کنم، سراسر نقطه بود و هر خطش یک رنگ
.برای تک تک اون خط‌ها کامنت گذاشتم. مفصل. حداقل ۱۵ خط بود و حداقل ۱۵ پاراگراف کامنت
.حتی یکی‌شون رو جواب نداد

.میسد کال رو ولی طبق عادت و بازی قدیمیمون همچنان می‌نداخت
یه بارم، چندین‌ماه بعدترش، از دستش در رفت و گفت که دلش رفته تو کما. بهم گفت دیوونه. اونطوری که وقتی کسی رو عمیقاً دوست داری از ته دل ابراز می‌کنی در قالب کلماتی دیگه۰

اون ۱۵تا پاراگراف از رگم  بود و از ریشه. با تموم ناملایمات با تموم دردی که داشتم بامزه بودم و لبریز از محبت۰

.ولی برای ش. می‌تونست کامنت بذاره
.برای س. می‌تونست
۰برای من نمی‌تونست؟ نمی‌دونست چی بگه؟ با من نمی‌دونست چی بگه، با من که با من بود که بلد بود از همه چیز حرف بزنه

دلم هزاران لایه‌ست. یادمه بعد از عمل یه شیشهٔ کوچیک دادن دست مژگان. یه حجم چروک مچاله و مات تو یه ذره آب یا الکل، نمی‌دونم. دکتر بهش گفت ببین این آپاندیس تو بوده. هژده لایه‌س. یعنی هژده‌بار آماده بوده برای ترکیدن، برای جراحی۰

.حکایت دل منه
.هزاران لایه شده

Leave a comment

Filed under My Little Notes

ترس

2016-07-30 15.40.12

خیلی برام سخته وقتی اون حس‌های خوبی که می‌خوان بیدار بشن رو از ترس و وحشت توی خواب می‌کشم. خودمو می‌بینم با چشمای خیس بالاسرشون نشسته‌م. خواباشونو می‌بینم. مثل یک سری بچه، انگار با هر نسیمی قلبشون نیم‌چه روشن می‌شه، مثل ذغال. از لبخنداشون می‌فهمم موقع بیدار شدنه و من هر بار جلوی نفس کشیدنشون رو می‌گیرم چون بیداری درده. چون معلوم نیست. چون نمی‌خوام یادشون بیاد عادت کنن و بعد از ناچاری دوباره به خواب پناه ببرن۰

Leave a comment

Filed under Diary, My Little Notes

جوال‌دوز به خود، بوس به مردم۰

،دلخوری از کسی که برایش مهم نیست دلخور بودن، حتی بودن یا نبودن شما

۰مثل دلخوری از دیوار چین، لئوناردو دیکاپریو یا یه مُرده‌ست

‏با این تفاوت که دلخوری از اون سه مورد درد ندارد۰

Leave a comment

Filed under Diary, My Little Notes, تمرین جدید

:یا چی شد که دو به سه نرسید

یادمه تابستون بود که زنگ زدم وقت مشاوره گرفتم. بیست و شیش‌ساله‌م بود، حالم بسیار بد و فکر می‌کردم آسمون باز و دکتر یوسفی ازش پیاده شده بیاد منو درمان کنه۰

.تیرماه ۸۶ بود. وقتی که بهم داده شد اردیبهشت سال بعدش

و مرگ بر انتظار۰
۰این‌هارو یادم رفته بود. این رنج رو یادم رفته بود. کشیدنش رو البته، تَرَک‌هاش که مثل قالی کرمون می‌مونن

۰اردیبهشت می‌شه بلند می‌شم می‌رم. یه جوری می‌رم که انگار دارم می‌رم دیدن امام زمانی چیزی

،عاقبت یه صندلی می‌ذاره جلوم
۰می‌گه باهاش حرف بزن
۰فرض کن این‌جاست،‌ روبه‌روت نشسته
———
۰باهاش صحبت کن
———
خب اگه این‌جا بود چه می‌کردی؟
———
یه برخورد فیزیکی انجام بده…چه کار می‌کردی؟
———
مدرک؟ مگه این‌هایی که نوشتی رو اون نگفته؟ مگه کارهای اون نیست؟  مگه این (تق تق می‌زنه رو کاغذ) نمی‌تونه مدرک باشه؟
بزنش!۰۰۰
۰یه نگاه به یوسفی یه نگاه به صندلی خالی…نمی‌تونم

۰دیگه اصرار نکرد. گفت تموم این‌ها پیش اومده چون تو بیش از حد مهربانی و این بدترین ایراد توست

(.از در که بیرون می‌اومدم تصمیم گرفتم دیگه از شنبه بدجنس بشم)

سرجمع دو جلسه رفتم۰
اون سال‌ها حقوق دادن شرکت حساب کتاب نداشت. در بهترین حالت دست کم یه ماه‌ونیم دیرتر پرداخت می‌شد. بهانهٔ خوبی بود برای نزدنت۰

Leave a comment

Filed under Diary, Little Notes, My Little Notes, تمرین جدید

حتی در هال و پذیرایی

یه مدتی هم تصمیم گرفته بودم که تو مردی
این‌طوری راحت‌تر بودم
باورم نمی‌شه که دیگه دوستت ندارم و این برام ترسناکه، به شدت ترسناکه، این تبدیل کاملِ به ظاهر تدریجی که برای من درعین حال ناگهانی هم بوده
نمی‌تونم تمیز بدم این دوتا رو از هم. از جهاتی تدریجی ولی شاید بشه این‌طور گفت که در مرحلهٔ آخر یک ضرب و ناگهانی. که نه تنها دیگه دوستت ندارم بلکه ازت بدم هم میاد و با توجه به این که عمری تورو از خودم و با خودم یکی دونسته‌ بودم می‌تونه به این معنی باشه که از خودم هم بدم میاد و وقتی به وقایع اخیر و خودم نگاه دقیق‌تری می‌ندازم خیلی هم تعجب نمی‌کنم که چرا
برای از خودم بدم اومدن دلیل به میزان متنابهی تراشیده‌م و شاید هم طوری پیاده می‌کنم که چاره‌ای نداشته باشم جز این. شاید هم برای کندن از تو و برای دوست نداشتن تو از این مسیر میام که از خودم بدم بیاد چون یک عمر خودم رو از تو و با تو یکی دونسته بودم و حالا این معادله درست درمیاد
این که ازت بدم میاد و هنوز باهات حرف می‌زنم انگیزهٔ خوبیه برای رسیدن به هدفم. چون باعث می‌شه بیشتر ازم بدم بیاد که چرا حتی از ذهنم  می‌گذری چه برسه به این که باهات حرف هم می‌زنم
با تو، با این وجود سرد و فارغ از احساس جدید و نکبتت نباید حرف بزنم و می‌زنم چون ازت خشم دارم و شاید تو و همه مردم جهان بگین که مسئول این خشم کسی نیست جز خودم و هر آسیبی هست به خودم می‌رسه ولی باید خدمت همهٔ مردم جهان عرض کنم که عین حقیقت رو می‌فرمایید و خدمت تو بفرمام که شما یه نفر خواهش می‌کنم نظر نده دیگه
ما چاره‌ای جز این بیزاری نداریم و من خیلی ناراحتم که باید در چیزی با تو شریک باشم ولی فعلا هیچ چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه. در حال حاضر، در حال غایب و در هر حالی بدم میاد ازت

1 Comment

Filed under My Little Notes

درب خودرو باز است

از خودم پرسیدم حالا مثلا ینی چی؟ می‌خوای بگی محتاج بودنشی؟
.فوری جواب داد نه
.گفتم پس بگیر بکپ بذار منم بکپم

.حالا قرار شده فکراشو بکنه زودتر بریم خواب ببینیم

Leave a comment

Filed under Diary, My Little Notes

ناپلئون سلام

 شما مشکلتون اینه که به نظرتون من رفتم خارج

من مشکلم اینه که حس می‌کنم تبعید شدم

یه معتاد رو چی کارش می‌کنن می‌خوان ترکش بدن؟ می‌بندن به تخت  که از چیزی که می‌خواد و از تونستن رسیدن به اون چیز دور باشه

اینقدر که از سیستمش بره بیرون

الان این تخت رو آوردن گذاشتن تو یه نقطه جغرافیایی دیگه, یه سال هم گذشته ولی فکر خونه رفتن؛ ذکر این چه غلطی بود که کردم از سیستمم بیرون نرفته

نمیره

 شما بگو قیاس فلان می‌کنی اعتیاد رو با این موقعیت مقایسه می‌کنی خیلیا آرزوشونه جای تو باشن

 آره می‌کنم. خوب می‌کنم ایشالا بمیرم زودتر این خیلیا بیان جای من همه دسته جمعی آسوده شیم

2 Comments

Filed under My Little Notes